بهشت با تلفن مادرت رزرو شده...

 

               ( این وبلاگ عزادار است )

 توسهراب و دختر سه ساله اش یاشگین

شهید کدام انجمنی

که اینگونه پاک و مطهر

تمام شاعران جهان

           به نماز تو ایستاده اند...

 

            ( سهراب کمالی در  حادثه تلخ تصادف با پاترول صدا و سیما به کام مرگ رفت..)

اینجا جنوب است ، منطقه عقیم روسری های  گلدار و مادرانی که لحظه های خالی چارقدهایشان را گیسو می بافتند و ستاره هایی که اگر می افتاد مردان ایل از فرط غصه خشکشان می زد... اینجا جنوب است و سفره ی فقر همه جای هیچ جایش گستردست و مردانی از جنس خودشان دارند به این باور می رسند که زندگی همچنان در جریان بی جریانش ادامه دارد... به همین سادگی دلم از وقایع نگاری این حادثه خون باران است و سرم در هوای قهوه ای خاک مدفون... به همین سادگی ، اینجا جنوب است حوالی ١٠ کیلومتری فیروزآباد در لوکیشن سد تنگاب و جاده ی متروکه ای که هفته ها یک ماشین هم رد نمی شود چه برسد که ظهر گرم سهرابمان را به خاک و خون بکشد... البته این ماشینهای صدا و سیما انقدر برنامه های خوبی برایمان به اجرا گذاشته اند که در یک جاده متروکه دنبال مرگ جوانی باشند که برای یک سفره نان بدون نفت در بیابان مشغول کار باشد و دختر سه ساله اش یاشگین شب در انتظار پدر... به همین سادگی امروز ۴ خرداد راس ساعت ١٢:٣٠ ظهر ناهار سهراب خون رگهایش شد و این جاده در زیر آب مدفون خواهد شد و ما به دنبال مرگ سهراب غرق و حیرانیم و داغ ، داغ بزرگی ست اگر چه اینجا جنوب است و منطقه مادران پسرمرده و سهرابی که خود سه ساله یتیم شد و حالا سهم یاشگین همین سرنوشت پدر است... اینجا جنوب است و پدرم در غم برادزاده اش که برادرمان بود و با ما بزرگ شد خون می گرید و شاخه های فرعی و اصلی موهایش یکی یکی سفید و سفیدتر و دلش سخت گرفته ست از این میهمان خانه میهمان کش روزش تاریک... اینجا جنوب است و حالا سهراب آرام گوشه ی قبرستان هر پنج شنبه را می نگرد تا خانواده به دیدارش بیایند و عجب انتظار درازی ست ... می دانم ستاره ها اگر بیافتند و باران هم بیاید و روز و شب برافتند یاشگین هوای پدرش را دارد و دارد و دارد...

و اما یک شعر در حال بد که میدانم بد است و بد

به حکم تو

اینگونه دست در گریبان زندگی برده ام

و سخت در هیجان باد آواره ام...

چه حکومت بزرگی ست

     تو بر شانه هایمان جا داری

و من زمین گیرم

اگر چه صدای طبل دست و دلم را بالا و پایین می برد.

سرم را خم می کنم

به شهادتت قسم

هنوز زیبایی

    و زخمهای تنت مرهمی برای چشمهایمان...

می دانم

بهشت تو را دزدیده

وقت کردی

    به خدایمان بگو :

جهنم ات سهم من

           تو

           به زمین برگرد...

 

پی نوشت :

١- نام : سهراب

نام خانوادگی : کمالی

 آمدن :١٣۵۴

رفتن :١٣٨٨

شغل : دربدر بیابان و پروژه های عمرانی برای نان حلال و همچنان سفره ای بدون نفت

افتخارات : آنقدر مرد و با شرف زندگی کرد که شهر در تشییع جنازه مطهرش تعطیل و ترافیک بیداد می کرد.

2- ایندفعه حتماً رای می دهم و البته انتخابی ندارم جز میرحسین موسوی ... سبز باشد.

/ 68 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا زهیری

سلام عزیز -- این طرف ها حرف برای گفتن زیاد است . آمده ام که بگویم به روزم . با احترام بیایید این طرف شیشه

فلورا

سلام ما را در غم خود شریک بدونید

احد رئيسي

سلام مهربان با دو "بغل" ايستاده ام منتظر نگاهت را درود

مهدی شجاعی

سلام بهرام قلبم را با حرف هایت لمس کردی اینجا سرزمینی است که من هستم سبز پر از آب سبز آنجا خشک و سخت بهرام دیگر نمی خواهم باشم فلبم را شریک بدان برای همه ی درد هایت می دانی که دوستت دارم قلبم با توست دوست دیرین من

سیما قاسمی

سلام... خداحافظ... چیز تازه اگر یافتی بر این دو اضافه کن

احسان خلیلی

سلام , و عرض تسلیت چقدر عجیب دوباره نوشتم........!!! من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم امروز از انقلاب تا آزادی راهی نیست که مملو جمعیت است پرچمی که میرقصد بدون باد مدادهای رنگیم را بگیر تا قاطی کنم

فاطمه اختصاري

مثل زني که بچّه ي مرده اش را به دنيا آورده، خسته ام! . اما همراه شما هستم با شعري جديد از خودم: دنيا شده مثل وسط خالي «دونات»!! . و شعري منتشر نشده و داغ ِ داغ از «دکتر سيد مهدي موسوي»: «ايران ما گربه ست امّا موش بسيار است!» . با حرف هايي سياه و سپيد و لينک هايي آبي «به چيزهاي قشنگي که نيست فکر بکن» و به ديدنم بيا... به اولين پست «فاطمه اختصاري» در سال جديد که همه اش کهنگي ست...

مهسا زهیری

سلام دعوتید به خواندن شعر... با فروتنی مهسا زهیری

فزیبا

نمیخواهم هیچکس راغمگین ببینم[سوال][سوال]